|
کلام مقدس
در خیالم با او زندگی می کردم من می دا نستم او می دا نست و همه می دا نستند بیمار در بستر نبود ولی امیدی برای ما ندن نداشتبرا ی من حتی یک روز زندگی کردن با او خوشایند و دلنشین بود زندگی کردن با او غیر ممکن بود او می گفت خودش می دا نست همه می دانستند پز شکان گفته بو دند و من نمی خواستم باور کنم .او می گفت همه می گفتند و من نمی خواستم گوش کنم که زندگی کردن با او بیهوده است من امیدوارا نه تر از حتی خودش به فردا نگاه می کردم می خواستم هر چه نیرو دا شتم برای ماندنش به کار بندم ولی او نمی گذاشت.من ، من از او خواستم تا بگذارد من با او با شم هر چند کو تاه . من ، من به او گفتم بدون او زندگی بی معناست . من ترحمی که او می گفت و دیگرا ن می گفتند نمی شناختم من فقط طپش قلبم را موقع دیدار او می فهمیدم که نامش تر حم نبود چیزی جز ترحم بود چیزی مقدس بود . در اخرین روزها فقط او کلمه مقدس را فهمید و در ک کرد که چیزی جز این حس در من نبوده و نیست ولی دیگر دیر شده بود و دیگران نفهمیدند . او از من خواست که دیگر در مورد حسم نگویم گفت او را بیشتر می ازارد و من دیگر چیزی نگفتم نه با او نه با دیگرا ن گفت او را فرا موش کنم گفتم نه حسم و نه او هیچ کدام را فرا موش نمی کنم تا لحظه مرگ ولی دیگر حرفی از ان بر لب نمی اورم او رفت و من تنها کسی بودم که در مراسمش شر کت نکردم به امید رسیدن به او
|+|نویسنده سحر در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 22:25
وقتی در خاضرم حاظری احساس خوبی دارم چه رسد به حضورت در کنارم.احساس شیرین شاد بودن و شاد زیستن احساس یک زندگی معنی دار و با هدف .از توقف تنفر دارم ولی کاش میشد زمان هنگام بودن من و تو با هم متوقف میشد توقف مرا به مرداب مبدل میکند ولی حضور تو مرداب وجودم را به چشمه ای جوشان شبیه می کند چشمه ای که می داند به دریا خوا هد رسید از دریا می ترسم و از امواج بلندش وحشت دارم ولی چون تو را در افق چون خورشد می بینم احساس می کنم که چون ما هی هستم که بدون اب می میرد می دانم ما هی بودن هم خطر صید شدن را در پیش دارد ولی به امید اینکه صیاد من تو باشی ماهی بودن و صید شدن را هم پذیرا هستم .از عادت و تکرار بیزارم ولی تکرار حضور تو تا زگی ایی به من میبخشد که گلها ی بهار ی ان را به طبیعتش نمی دهد.از دلهره داشتن و اضطراب دچار تشویش می شوم ولی دلهره دیدار تو را هر لحظه از خدا خوا ستارم شوق شیرین ملاقات با تو را چون اشتیاق بنده ایی می دانم زمانی که به مکه وارد می شود.
|+|نویسنده سحر در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 16:9 شروع کار سحر
با خود انديشيدم که سراغ غريبه اشنايم را از خورشيد بگيرم*فکر کردم به خاطرگرماي محبتش با او اشنا باشد*او را مي شناخت ولي از او بي خبر بود* منتظر ماندم تا روز چهاردهم ماه برسد تا خبري از او از ماه بگيرم*): گفتم شايد به خاطر شباهتش با ماه با او نسبتي داشته باشد*با او اشنا بود ولي از او بي خبر بود*در انتظار شبي ماندم تا همه ستاره ها در اسمان حضور داسته باشند * مي خواستم از تک تک ستاره ها سراغش را بگيرم .*چشمک هر ستاره مرا به ياد چشمان او مي انداخت*ولي ستاره ها هم از او بي خبر بودند*در اوج نا اميدي ستاره ايي مرا صدا کرد و گفت اگر عجله کني شايد ستاره سهيل خبري از او برايت داشته باشد* با عجله به سراغش رفتم ولي افسوس او رفته بود*پرسيدم کي دوباره مي ايد*پاسخ شنيدم که اين ستاره هرچند صد سال يک بار به اينجا مي ايد*واي بر من *من در اين انتظار خواهم مرد. |+|نویسنده سحر در شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 20:50 |
|