|
از حافظ
باسلام
از بس مطلب نذاشتم دیگه داشتم از رده خارج می شدم منم که شهره ی شهرم بعشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن وفا کنیم وملامت کشیم وخوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت راز پوشیدن مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست بدست مردم چشم از رخ تو گل چیدن به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن به رحمت سر زلف تو واقفم ور نه کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن عنان بمیکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجبست نشنیدن ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب که گرد عارض خوبان خوشست گردیدن مبوس جز لب ساقی و جام ای حافظ که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن یاحق |+|نویسنده مینا در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 و ساعت 13:10 |
|
