تبليغاتX
درهم پیچیده
 یک آسمان غزل به ثریا نثار شد
جمعه ی هفته ی پیش بود که ما مشغول اساس کشی توی خونه ی جدید بودیم و شب رفتیم خونه ی عموم که یکی دیگه از عمو هام به بابام زنگ زد و گفت به کسی چیزی نگو بیا پاسگاه شهرک گلستان
ما همراه پدرم رفتیم و خونه ی مادر بزرگم پیاده شدیم وقتی اونا رفتن با یه خبر عجیب و شکه کننده روبرو شدند:<< در جاده ی سپیدان تصادفی صورت گرفته که ۵ کشته و ۱ مجروح به جا گذاشته و این موبایل توی جیب یکی از جنازه ها بود>> و بعد موبایل پسر عموم رو به پدرش داد

                           
این که اون لحظه چه بر عمو و پدرم گذشت رو خودم نمی دونم اما وقتی زنگ زدن خونه ی مادر بزرگم و این خبر رو به ما دادن ما اصلا حال خوبی نداشتیم
قابل وصف نیست از دست دادن جوون ۲۷ ساله ای که همون روزها داشتن براش قرار خواستگاری می ذاشتن! اما از اون بدتر مسوولیتی بود که گردن من، دختر عمم، عمم و مادرم افتاد اونم اینکه مادرم و عمم برن خونه ی عموم و کاری کنن که خواهر حاملش چیزی نفهمه و ما هم همین وظیفه رو مقابل مادر بزرگم داشته باشیم 
سخت بود واقعا سخت بود در حالیکه بغض گلوی ما رو می فشرد باید می خندیدیم و اونا رو قانع می کردیم که هیچ اتفاقی نیافتاده
                          

روز یک شنبه اون رو در آغوش پدر بزرگش به خاک سپردیم 
 تقدیر این بود که مهدی روز جمعه برود تا شب اول قبرش شب عید غدیر سومش روز عید غدیر و چهلمش روز شهادت امام زین العابدین باشد
                        

                        روحش شاد و یادش گرامی

|+|نویسنده امین در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 13:19