|
وقتی در خاضرم حاظری احساس خوبی دارم چه رسد به حضورت در کنارم.احساس شیرین شاد بودن و شاد زیستن احساس یک زندگی معنی دار و با هدف .از توقف تنفر دارم ولی کاش میشد زمان هنگام بودن من و تو با هم متوقف میشد توقف مرا به مرداب مبدل میکند ولی حضور تو مرداب وجودم را به چشمه ای جوشان شبیه می کند چشمه ای که می داند به دریا خوا هد رسید از دریا می ترسم و از امواج بلندش وحشت دارم ولی چون تو را در افق چون خورشد می بینم احساس می کنم که چون ما هی هستم که بدون اب می میرد می دانم ما هی بودن هم خطر صید شدن را در پیش دارد ولی به امید اینکه صیاد من تو باشی ماهی بودن و صید شدن را هم پذیرا هستم .از عادت و تکرار بیزارم ولی تکرار حضور تو تا زگی ایی به من میبخشد که گلها ی بهار ی ان را به طبیعتش نمی دهد.از دلهره داشتن و اضطراب دچار تشویش می شوم ولی دلهره دیدار تو را هر لحظه از خدا خوا ستارم شوق شیرین ملاقات با تو را چون اشتیاق بنده ایی می دانم زمانی که به مکه وارد می شود.
|+|نویسنده سحر در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 16:9 |
|
