|
شروع کار سحر
با خود انديشيدم که سراغ غريبه اشنايم را از خورشيد بگيرم*فکر کردم به خاطرگرماي محبتش با او اشنا باشد*او را مي شناخت ولي از او بي خبر بود* منتظر ماندم تا روز چهاردهم ماه برسد تا خبري از او از ماه بگيرم*): گفتم شايد به خاطر شباهتش با ماه با او نسبتي داشته باشد*با او اشنا بود ولي از او بي خبر بود*در انتظار شبي ماندم تا همه ستاره ها در اسمان حضور داسته باشند * مي خواستم از تک تک ستاره ها سراغش را بگيرم .*چشمک هر ستاره مرا به ياد چشمان او مي انداخت*ولي ستاره ها هم از او بي خبر بودند*در اوج نا اميدي ستاره ايي مرا صدا کرد و گفت اگر عجله کني شايد ستاره سهيل خبري از او برايت داشته باشد* با عجله به سراغش رفتم ولي افسوس او رفته بود*پرسيدم کي دوباره مي ايد*پاسخ شنيدم که اين ستاره هرچند صد سال يک بار به اينجا مي ايد*واي بر من *من در اين انتظار خواهم مرد. |+|نویسنده سحر در شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 20:50 |
|
