|
خبر خبر
سلام نمی دونم فکر کردن بلک تیم یه گروه تروریستیه یه گروه سیاسیه یا زبونم لال هیچی ولش کن اما متاسفانه وبلاگ ما بار ها و بار ها تحت تاثیر انواع فیلتر ها قرار گرفت و ما هم که دیگه حوصلمون سر رفته بود و اعصابمون هم خرد شده بود آدرسمون رو عوض کردیم
وبلاگ جدید در هم پیچیده با همان شکل و فرم آشنا از اینجا قابل دست رسی است مثل همیشه منتظر حضور و البته نظرات گرم شما هستیم دوستانی که در بخش پیوند های اصلی لینک شدند که هیچی اما دوستایی که توی پیوند های روزانه لینک شدن یه خبر بدن تا اونجا لینکشون کنیم اونطرف به روز شدیم میبینیمتون نویسنده های عزیز شما هم با همان آیدی و پسورد ها و مطالب اضافه شدید |+|نویسنده امین در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 14:54 محسن از آن جهان آمده
و نقل است اندر وبلاگی از حرام زاده ای شیاد، که امیر محسن رضوی را دیدم به کران رودخانه ی خشک می رفت با بازان و یوزان و حشم و ندیمان و مطربان و خوردنی و شراب(یعنی همان رنوی زرد رنگ) و کسی را خبر نه.
همینطور میرفت که ناگاه رودخانه ی خشک قدرت نمود و رنوی ۵ را به دیوار بلوار کوفت که هیچش نماند جز یکی آچار چرخ!! امیر را ضربه به مغز خورده دیدم و سخت درد می کشید فی الفور آمبولانس را آگاه ساختم لیک نقصان کرد و نیامد تا نصف الساعت بعده. او را به رسولان سپردم، تا به تیمارگاه نمازی رسانیدند و امیر جان بداد... بانگ هزاهز و غریو از خیل شاعران و کاتبان و دبیران و دیوانیان و اینترنت گران بر آمد چنانکه از ذوق هر کدام یک دوال پوست و گوشت بگسست و هیچ نمانده بود آمفاکتوست شوند! هنر آن بود که خواجه خلیل شفیعی تلفنی ندیمان او را در گرفت! امیر رضوی را یافت آنجا بر زبر نشسته، پیراهن توزی،محنقه در گردن و عقدی همه کافور و خواجه حسن شاهی -دبیر دیوان تولید صدای جمهوری اسلامی ایران مرکز فارس - آنجا نشسته و امیر شعر همی خواند خواجه گفت: «و ای نعیم لا یکدره الدهر» تو زنده ای؟ گفت مگر می باید نباشیم خروش و دعا بود از لشکری و کشوری و چندان صدقه دادند که آن را شمار نبود اما بشنوید از حال شاعران: |+|نویسنده امین در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 8:54 از حافظ
باسلام
از بس مطلب نذاشتم دیگه داشتم از رده خارج می شدم منم که شهره ی شهرم بعشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن وفا کنیم وملامت کشیم وخوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت راز پوشیدن مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست بدست مردم چشم از رخ تو گل چیدن به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن به رحمت سر زلف تو واقفم ور نه کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن عنان بمیکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجبست نشنیدن ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب که گرد عارض خوبان خوشست گردیدن مبوس جز لب ساقی و جام ای حافظ که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن یاحق |+|نویسنده مینا در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 و ساعت 13:10 یک آسمان غزل به ثریا نثار شد
جمعه ی هفته ی پیش بود که ما مشغول اساس کشی توی خونه ی جدید بودیم و شب رفتیم خونه ی عموم که یکی دیگه از عمو هام به بابام زنگ زد و گفت به کسی چیزی نگو بیا پاسگاه شهرک گلستان
ما همراه پدرم رفتیم و خونه ی مادر بزرگم پیاده شدیم وقتی اونا رفتن با یه خبر عجیب و شکه کننده روبرو شدند:<< در جاده ی سپیدان تصادفی صورت گرفته که ۵ کشته و ۱ مجروح به جا گذاشته و این موبایل توی جیب یکی از جنازه ها بود>> و بعد موبایل پسر عموم رو به پدرش داد روز یک شنبه اون رو در آغوش پدر بزرگش به خاک سپردیم روحش شاد و یادش گرامی |+|نویسنده امین در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 13:19 کلام مقدس
در خیالم با او زندگی می کردم من می دا نستم او می دا نست و همه می دا نستند بیمار در بستر نبود ولی امیدی برای ما ندن نداشتبرا ی من حتی یک روز زندگی کردن با او خوشایند و دلنشین بود زندگی کردن با او غیر ممکن بود او می گفت خودش می دا نست همه می دانستند پز شکان گفته بو دند و من نمی خواستم باور کنم .او می گفت همه می گفتند و من نمی خواستم گوش کنم که زندگی کردن با او بیهوده است من امیدوارا نه تر از حتی خودش به فردا نگاه می کردم می خواستم هر چه نیرو دا شتم برای ماندنش به کار بندم ولی او نمی گذاشت.من ، من از او خواستم تا بگذارد من با او با شم هر چند کو تاه . من ، من به او گفتم بدون او زندگی بی معناست . من ترحمی که او می گفت و دیگرا ن می گفتند نمی شناختم من فقط طپش قلبم را موقع دیدار او می فهمیدم که نامش تر حم نبود چیزی جز ترحم بود چیزی مقدس بود . در اخرین روزها فقط او کلمه مقدس را فهمید و در ک کرد که چیزی جز این حس در من نبوده و نیست ولی دیگر دیر شده بود و دیگران نفهمیدند . او از من خواست که دیگر در مورد حسم نگویم گفت او را بیشتر می ازارد و من دیگر چیزی نگفتم نه با او نه با دیگرا ن گفت او را فرا موش کنم گفتم نه حسم و نه او هیچ کدام را فرا موش نمی کنم تا لحظه مرگ ولی دیگر حرفی از ان بر لب نمی اورم او رفت و من تنها کسی بودم که در مراسمش شر کت نکردم به امید رسیدن به او
|+|نویسنده سحر در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 22:25 عرز خاهی
اذ اینکه در پصت قلبی سرشار اذ قلط های فنی، املایی، نگارشی، گردیده اصت در حظور جمع و تفریغ عرز خاهی به امل خاهد رفت و برگشت صه حزار تومن، به شرت چاغو...
|+|نویسنده اهمد در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 11:7 وروره جادو
توجه توجه
توجه توجه ملت شریف و همیشه در صحنه ی ایران توجه فرمایید ملت ایران توجه فرمایید قـرعـه کشی بزرگ خیار ترش تــــبــــــــــــرک تـــــــــمدیــد شد «...ملت شریف ایرن! توجه فرمایید...»
|+|نویسنده اهمد در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 17:14 سرد
و آنچه منتظرش بودیم می آید!! سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سر ها در گریبان است |+|نویسنده ترانه در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 7:38 قالب شعری
خوب در این موضوع دو پست نوشتم که در اونا قافیه و وزن عروض رو در حد بسیار ساده و پایه توضیح دادم امروز می خوایم سراغ قالب های شعری بریم اگه زیاد طولانی شد خوب دو بخشش می کنیم اگه نه که هیچی چون این یکی رو می خوام تا حد کاملی توضیح بدم:
|+|نویسنده امین در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 20:55 احوال شما؟
یه خبر دارم و یه عاشقانه از حافظ:
اول خبر: یکی از شاعران بسیار توانمند شیرازی اقدام به تاسیس یه وبلاگ کرده.چون وقت نداره زیاد نمی تونه اون رو تبلیغ کنه به خاطر همین وبلاگش شدیدا منزوی شده ضرر که نداره یه سر کوچیک بش بزنید ببینید کاراش چه شاهکاراییه خلیل شفیعی یه کلیک کنید در ضمن طرف استاد ادبی من ، اهمد و بسیاری از شاعران جوان دیگست و خیلی از کسایی که تو بلاگفا مطلب می زنن شاگردشون بودن مثل... (خودشون بگن) من به شخصه در این زمینه هر چی دارم از ایشون دارم فکر نمی کنم اگه بگم همچنین اهمد اعتراضی بکنه پس یه سر به استاد ما بزنید دوم : |+|نویسنده امین در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 16:20 قمر در عقرب
آره! درست هیژده ، نوزده ، بیست سال پیش
۲ اتفاق بزرگ تو سرزمین فارسی زبونا تو شهر گل و بلبل ، دیار سبزه و چمن اتفاق افتاد که عالم وبلاگ نویسی رو بد جوری زیر و رو کرد... به به ببین چی دارم می بینم... |+|نویسنده اهمد در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 18:34
وقتی در خاضرم حاظری احساس خوبی دارم چه رسد به حضورت در کنارم.احساس شیرین شاد بودن و شاد زیستن احساس یک زندگی معنی دار و با هدف .از توقف تنفر دارم ولی کاش میشد زمان هنگام بودن من و تو با هم متوقف میشد توقف مرا به مرداب مبدل میکند ولی حضور تو مرداب وجودم را به چشمه ای جوشان شبیه می کند چشمه ای که می داند به دریا خوا هد رسید از دریا می ترسم و از امواج بلندش وحشت دارم ولی چون تو را در افق چون خورشد می بینم احساس می کنم که چون ما هی هستم که بدون اب می میرد می دانم ما هی بودن هم خطر صید شدن را در پیش دارد ولی به امید اینکه صیاد من تو باشی ماهی بودن و صید شدن را هم پذیرا هستم .از عادت و تکرار بیزارم ولی تکرار حضور تو تا زگی ایی به من میبخشد که گلها ی بهار ی ان را به طبیعتش نمی دهد.از دلهره داشتن و اضطراب دچار تشویش می شوم ولی دلهره دیدار تو را هر لحظه از خدا خوا ستارم شوق شیرین ملاقات با تو را چون اشتیاق بنده ایی می دانم زمانی که به مکه وارد می شود.
|+|نویسنده سحر در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 16:9 شروع کار سحر
با خود انديشيدم که سراغ غريبه اشنايم را از خورشيد بگيرم*فکر کردم به خاطرگرماي محبتش با او اشنا باشد*او را مي شناخت ولي از او بي خبر بود* منتظر ماندم تا روز چهاردهم ماه برسد تا خبري از او از ماه بگيرم*): گفتم شايد به خاطر شباهتش با ماه با او نسبتي داشته باشد*با او اشنا بود ولي از او بي خبر بود*در انتظار شبي ماندم تا همه ستاره ها در اسمان حضور داسته باشند * مي خواستم از تک تک ستاره ها سراغش را بگيرم .*چشمک هر ستاره مرا به ياد چشمان او مي انداخت*ولي ستاره ها هم از او بي خبر بودند*در اوج نا اميدي ستاره ايي مرا صدا کرد و گفت اگر عجله کني شايد ستاره سهيل خبري از او برايت داشته باشد* با عجله به سراغش رفتم ولي افسوس او رفته بود*پرسيدم کي دوباره مي ايد*پاسخ شنيدم که اين ستاره هرچند صد سال يک بار به اينجا مي ايد*واي بر من *من در اين انتظار خواهم مرد. |+|نویسنده سحر در شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 20:50 اقلید
آورده اند که . . . اقلید را که یکی از طوابع شهر شوش در استان کرج بودندی، بخت برگشته غلامی سیه چرده و لنگ و لوک، عآشق بود دختری را مهوش و سرواندام. دختری چونان تاووس، زیبا و مقبول و چونان غارون، مایه دار و خرپول! سیاهی چشمان چو پرهای زاغ همانند لک لک بلندای ساغ به سان چنین مهوشی خوب رو ندارد کسی جز همان یک، سراغ لیک غلام بیچاره با پای چلاغ، به جهان نداشت مگر یک الاغ، که وی را هم منال و مال بود و هم زینت و جمال! ولی او را در دل عشقی بود شیرین تر از زهز مار، و داغ تر از مهر و نار. که از گرمای عشق بیکران غلام،، همه یخ های عصر یخبندان آب شدندی و به جهت فراق یار، ز چشمان تر روان. از همان روان شدن، سیلی گشت روان و اقلید را فرا گرفت بی امان،، مردم شهر از جمله: آن غلام سیاه و آن مهوش خوبرو، با شنای پروانه به دریای عشق الهی متصل شدند و به دیدار حق، نایل. اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره؟! میزنی زمین هوا می ره نمیدونی تا کجا می ره پایین اومدیم ماست بود قصه ی ما دروغ بود بر گرفته از کتاب کلیله و دمنه نوشته دکتر ویکتور هوگو با تصرف و تخلیس من چرا می خندم؟ خود نمی دانم نیز نیک می دانم جهان، با خنده زیبا می شود ((اهمد)) |+|نویسنده اهمد در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 15:58 بخندیم
![]() به وسعت شروع ((پادشاه فصل ها)) به لبخند هایی گرم و صمیمی محتاجیم از آن نظر که لبهایمان را لق لق سکوت پر خواهد کرد روزی خواهد رسید که ((سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است))لبخند که جای خود پس بخندیم قبل از آنکه بلرزیم آنقدر عقده هایمان سخت ما را می فشرند و آنقدر فاصله ها ما را خواهند لرزاتند که وقت برای عاشق نبودن زیاد هم بیاوریم پس بیایید بخندیم |+|نویسنده ترانه در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 15:26 حقیقت و مجاز
بلبلی شیفته می گفت به گل که جمال تو چراغ چمن است گفت امروز که زیبا و خوشم رخ من شاهد هرانجمن است چون که فردا شدو من پژمردم کیست آن کس که هواخواه من است به تن این پیرهن دلکش من چون گه شام بیایی، کفن است حرف امروزچه گویی،فرداست که تورابر گل دیگر وطن است همه جابوی خوش وروی نکوست همه جا سرو و گل و یاسمن است عشق آنست که در دل گنجد سخن است آن که همی بر دهن است بهر معشوقه بمیرد عاشق کارباید،سخن است این،سخن است می شناسیم حقیقت ز مجاز چون تو،بسیاردر این نارون است " پروین اعتصامی"
|+|نویسنده مینا در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 17:1 چند جوابیه یکی برای دکتر(!) و یکی برای یکی از بچه های خوب و متشخص
چند روز بعد از پست نقد ادبیم کسی با موضوع هلو باقالی(؟) :
حالا می تونید بگید پروفایل این آقا چی بود؟ آقای تبریزی این کمال بی شرمی که آدم اینقدر از خودش تعریف کنه علمی بودن یا نبودناین متن اصلا مهم نیست چون من نقد فنی نمی کنم و نقد لفظی به عرف بر می گرده پس لطف کنید به جای توهین از خودتون دفاع کنید والا اگه هر کسی نشان لیاقت نمی دونم چیچی داشته باشه بخواد شعر بگه زیدان باید شاهنامه بگه نه اگه مطلب من رو از اول می خوندید توش توضیح دادم که من کارایی رو نقد میکنم که ضعیفن اما مردم پذیرفتنشون اما حالا این که شعر شما رو پذیرفتن خودش گویاست دیگه! از شعرتون خوششون نیومده اما به خاطر آهنگ بسیار زیبا و صدای دلنشین خواننده پذیرفتنش آقای تبریزی وقتی شما به نقدی که همه ی اهل فن تاییدش کردن می گید نقد بازاری یعنی با همین نقد بازاری می شده شعر شما رو کاملا رد کرد پس این حرف توهین به خودتونه بقیه ی حرف هاتونم که شخصیت کودک درونتون رو برای ما موشکافی کرد و همراه با جزئیات به روی صفحه ی ایمیل ریخت حالا دیگه واسه مدرک و نشانتون هم ارزش قائل نیستم امیر جان م می دونم شخصیتت خیلی بیشتر از این بودکه تو این پست جوابتو بدم اما کوتاهیمو ببخش وقت تنگ بود تو اون شعر تمام ایرادایی که گفتی به نوعی وارده جز یکیش در مورد بقیه به هر حال میشه هر دو رو گفت امیر جان از لب کسی بوی شیر نمیاد بوی شیر از دهن میاد و دهن کودکیش دو تایید مهم در این بیته بازم ببخشید |+|نویسنده امین در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 14:35 تیز تیز تیز
اول صلام
از اون جایی که متلب این پست کمی به شدت تیزه، مواضب باشید که گوش شما رو نبرندذ: با عرض پوزکش از تمامی خانندگان گرام و گرامی، باید خذمتتون ارز کنم که جهت یک سر شماری و آمارگیری روان شناسانه به مناصبت هفته ی پر فتوح وحدت و جشن نیکوکاری، به ناچار دست به آچار بردیم تا کمر به نصب یک نرم افزار خنگ گیج کن در این وبلاگ بندیم. لذا به صرافت افتادیم تا جهت اجرای این مهم، زین پس به جای واژه ی آشنا و مآنوس احمد از واژه ی قریب و نا مآنوث اهمد استفاده کنیم و با ارزیابی نظرات رنگ به رنگ شما خاننده ی لذیذ در مورد علت این اشکال چایپی حدود ضریب هوشی شما را از طریق رابطه ی فیثاغورث محاسبه کنیم. و از آنجا که ما به هیچ گونه ارگان سیاسی، اقتصادی، علمی، تخیلی، تستی، تشریحی، تفریحی وابسته نیستیم هم اکنون منتظر شنودن نظرات ترش و شیرین شما می باشد((انجمن بیماری های خاس، شماره خشاب ۳۳۳۳ بانگ ملی شعبه ی استکان)) ضمنآ از تمامی خنگ های گیج نشده در حضور جمع عذر خاهی به عمل خاهد رفت. |+|نویسنده اهمد در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 1:55 از حافظ
مجمع خوبی و حـسـن اسـت غـدار چـو مـهـش
لاکـنـش مـهـر و وفـا نـیـسـت خــدایـا بــدهــش دلـبـرم شـاهـد و طـفـل اسـت و بـه بازی روزی بــکـشــد زارم و در شــرع نــبــاشــد گــنــهــش من همـان بـه کـه از او نـــیـــک نـــگــه دارم دل کــه بــد و نــیــک نـدیـدسـت و نـدارد گـنــهــش بــوی شــیــر از دهــن کـــودکــیــش مــی آیــد گر چه خون می چکد از شیوه ی چشم سیهش چـارده ســالــه بــتــی چــابـک و شـیـریـن دارم که به جان حلقه به گوش اسـت مـه چـاردهـش از پـــی آن گـــل نـــورســـتــــه دل مــــا یـــا رب خـود کـجـا شـد کـه نـدیـدیـم در ایـن چند گـهـش یـــار دلــدار مــن ار قــلــب بــدیـن سـان شـکـنـد بــبــرد زود بــه جـــان داری خــود پــادشـــهـــش جـان به شـکـرانـه کـنـم صــرف گـر آن دانـه ی در صــدف ســیــنـــه ی حــافــظ شــود آرام گــهــش |+|نویسنده ترانه در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 15:35 این پست نیستا
ببخشید دیگه من که کاملا عادت کردم بعد از نقد ادبی چند تا پست برم جواب نظرات رو بدم این کار رو هم خیلی دوست دارم پس بسم الله
مرده ی متحرک برام نظر گذاشته که می تونید برید بخونیدش اما جوابش: |+|نویسنده امین در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 و ساعت 21:40 |
|





